تبليغاتX
چتر خیس
<FONT size=4>
<P align=right>سلام.</P>
<P align=right>بی نظم هست اما خودم خواستم اینطور باشه چون اینطوری می خوام خونده بشه.</P>
<P align=right> </P>
<P align=right> </P>
<P align=right>گوهر بارا !</P>
<P align=right>بیا که در این ترانه باران سبک بودن</P>
<P align=right>در کنجی ملکوتی و عزب</P>
<P align=right>بخوانیم</P>
<P align=right>بدانیم</P>
<P align=right>بمانیم(آری بمانیم،عاشق بمانیم)</P>
<P align=right></P>
<P align=right>و از خانه باد(همان 4گوش بی انتها)</P>
<P align=right>گرد تجربه را</P>
<P align=right>به یغما ببریم</P>
<P align=right>تا نگویند که باد بی رحم است .</P>
<P align=right>همه را برد که برد!به درک،ماندن یعنی چه؟</P>
<P align=right>ما باید برویم،تا که در کارگه کوزگرانی شاید</P>
<P align=right>نقش سیبی باشیم گاز زده ،</P>
<P align=right>در دست دخترکی باد فروش(چه فرقی دارد باده یا باد ...) نقش بندیم در آن</P>
<P align=right></P>
<P align=right>باد بی رحم است</P>
<P align=right>ای وای نگو،نگو،نگو این،ظلم است</P>
<P align=right>قسم به بوی شقایق که باد بوی آن را به تو چشاند</P>
<P align=right>که نمی بینی بیش،شاید این خواسته کم ارزش</P>
<P align=right>تو را</P>
<P align=right>مملو از کرم ها بکند</P>
<P align=right>ببین...ببین...ببین</P>
<P align=right>با خواهش می گویم ببین</P>
<P align=right>من در خاک،</P>
<P align=right>گِل از خاک،</P>
<P align=right>این کوزه زیبا(باشد،سفالینه) از من،</P>
<P align=right>دخترک را هم من،</P>
<P align=right>سیب را هم من و،</P>
<P align=right>باد نیز از من.</P>
<P align=right>من کیستم؟این من چیست؟</P>
<P align=right>آیا ارزش آن را دارد که این صبح هپروت شود از جفنگیاتش باقی؟</P>
<P align=right>این من کیست؟این من نیست(این احمق چه می گوید!)</P>
<P align=right>من توأم از ما شدنم،که بمانم هرگز،که بدانم هرگز من و تو ما نیستیم .</P>
<P align=right>تو که اینگونه ز خود تسلیمی،من که اکنون را محتاج دلیلم،</P>
<P align=right>محتاج تو باد ،که در این سینه اگر بود که بود...</P>
<P align=right>لیک اگر قاصدکی پیغامی،خبری آسوده از آن سرّ نبودن ها را فاش کند...</P>
<P align=right></P>
<P align=right> </P>
<P align=right>سیب از دست دخترک افتاد به خاک</P>
<P align=right>افتاد به من،افتاد به مهر </P></FONT><FONT face=Arial size=2>
<P align=right></P></FONT>
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/04/15ساعت 12:12  توسط امین داداش | 
سلام

ممنون از نظراتتون . امیدوارم صادقانه بوده باشه .

 

 

در این بیتوته ی رفتن

سکوتت را چو ماندن پاس می دارم

چه راهی پر خطر تر از سکون بودن

سکون نقطه ی آغاز

فرار از ترس،هر چه یار

در سفر،چه آغاز و چه پایانم

همیشه بر تو مهمانم

بیا ای مقصد ای آرام جانانم

بیا ای خسته از آواز و دشنامم

تو را چون می نگارم از پیام سرخ

که یاد آور ز هر زهر و ز هر تقدیر

ای جلوه گر،ای پیام تاریخی

نگاهم بر سر پایم که همچون پتک می کوبد قدم بر

جاده ای کاخر نشاید ماند اندر هر چه اکنون و چه پایانم

سفر کن تو برو ساکن

کز نبودت سکوتی ماند عالم گیر

سکوتت را پاس می دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/04/08ساعت 12:10  توسط امین داداش | 
سلام

راستش خودم زیاد از این خوشم نمیاد.نظر شما چیه؟

 

شعر:

امروز،چشمانم نمناک شد

و گونه هایم دوباره طعم اشک را چشید

آفتابی نبود اما،همه چیز چون روز هویدا بود

این مسافر خسته و تنها،در میان مردمان می مرد

خنده بر لب،او آشفته،از فشارزندگی می سوخت

با همه نا خوشی ها بوده،تک تک رنج ها را دیده

حق به جانب است اما،از همه پوچی پوشیده

پر ز اشتباهات روزمره،گرگان به چشم او خیره

****************************************

در کلاس منظق خالص،در پی سوال های نا موزون

درس شاید را من،از همی قبل می دانستم

ای کاش که او می دانست،قلب من آکنده از آن بود

بر سرم فریاد زن گفت:این دروغ است،منطق خالص

لیک من می دانستم،آن معلم هم آدم بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/04/01ساعت 13:1  توسط امین داداش | 

دانه های برف،ریز و کوچک

تند،محکم

دانه های برف چون منظم،چون چه بی نظم

شاهد بی نظمی نظم

تند،محکم،عالمانهِ

دانه های برف،چون معلم،منتظر از شاهکارها

نقش بسته در رخ پا،جاودان در ذهن زیبا

یادگاری از قدم ها،در رخ بی پیله ی خود

نقش می بندد چه بی خود

تند،محکم،عالمانهِ،شاعرانه

دانه های برف،زیرکانه،می خزد در گردن ما،حس سرمایی درونی،لذت بی شادمانی

تند،محکم،عالمانه،شاعرانه،مطربانه

دانه های برف،چون گریزان،از کمند آفتابان،می روند در یاد یاران

تند،محکم،عالمانه،شاعرانه،مطربانه،...شایدم جاودانه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/03/25ساعت 11:37  توسط امین داداش | 
آيا همه اين رنج ها كه دادم و همه ي اين مشقت ها كه بردم ، همه اين ظلم ها كه كردم و همه ي اين ستم ها كه كشيدم براي آن بود كه در منِ ناپايدارِ من خاطره ي ناپايداري از آفتابِ تند گِرد آيد تا از قياس آن با ظلماتي كه كنون خسته و خواب آلوده در آن به خود آمده ام ، آرزوي سپيده دمان قالب بي مرز را از شكنجه ي يأسي ابدي بيان كند ؟در عمق زمان رها شوم و پاهاي پر قوت قرون گورم را لگد كوبد و هموار كند؟
حاصل اين همه چيست ؟
حقيقت اين همه چيست ؟
هرگز نتوانستم از اين حقه بازي ها سر در آورم.
حاصل اين بازي چيست ؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/03/18ساعت 22:23  توسط امین داداش | 

ب.ت.ز

بوی ترحم زنان

کوی حریم مومنان

هر نفسی ز عاشقان

ب.ت.ز

بوسه ی تند باد زک

آمدن کلام رک

رد شدنت مثل یه تیک

ب.ت.ز

بارش تیشه زمان

پر شدن حد گمان

ناله تار است و کمان

ب.ت.ز

بچه تاریک زلال

رویای داشتن یه بال

جنین بچه،یه وبال

ب.ت.ز

 

این شعر بی پایان است،آیا زندگی پایانی دارد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/03/11ساعت 10:58  توسط امین داداش | 
ظهر است ، همه جا يخ بسته.نور خورشيد بر هر ذره ي برفها ميدرخشد.در آسمان از ابر و باد خبري نيست.زوجي روي صندلي پارك نشسته اند.
مرد زمزمه كنان ميگويد : « دوستت دارم »
چال هاي گلگوني روي گونه هاي زن بازي ميكند.
مرد ادامه مي دهد « دوستت دارم . بار اولي كه چشمم به ت افتاد پي بردم كه چرا زندگي ميكنم.هدف زندگي مو پيدا كرده بودم . من به دنبال يكي از اين دو چيز هستم ، يا زندگي با تو يا مرگ. اگه به من جواب رد بدي من مي ميرم. بگو آره يا نه. »
زن سرش را بالا مي آورد ، مي خواهد بگويد بله ، دهنش را باز ميكند اما جيغ ميكشد‌ :
 « واي »
روي يقه ي سفيد مرد دو سوسك ديده مي شوند كه سر به دنبال يكديگر گذاشته اند . زن ميگويد : « چه وحشتناك »
 آنتون چخوف
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/03/04ساعت 23:2  توسط امین داداش | 
من اندوه دلم را با شادي مردم هرگز عوض نمي كنم و نمي خواهم اشكهايي كه غم ها را از چشم هايم سرازير مي كنند به خنده در آيند .آرزومندم زندگي به شكل اشكي و لبخندي باقي بماند : اشكي كه قلبم را تطهير كند و اسرار پنهان زتدگي را به من مي فهماند
لبخندي كه مرا به فرزندان سرزمينم نزديك ميسازد و نشاني براي پرستش خداست.
جان آدمي نيز از روح كلي جدا مي شود و در جهان مادي گام بر مي دارد و همچون ابري از كوههاي غم و دشت هاي شادي مي گذرد و چون با نسيم مرگ برخورد مي كند به موطن، به سوي درياي عشق و زيبايي، به سوي خدا باز مي گردد .
KhalilGibran                 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/20ساعت 14:50  توسط مدوزا | 

سلام

من يك تازه واردم !با همكاري امين قصد داريم دوباره وبلاگ رو فعال كنيم.

نميدونم چند نفر از شما هنوز به اينجا سر ميزنيد اما اميدوارم بتونم با آپ كردن به موقع بازم به وبلاگ رونق بدم.

دوست جديد شما : مدوزا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/17ساعت 22:56  توسط | 
سلام

تو این مدت که مزاحمتون بودم خیلی اذیت کردم ببخشید

الان هم فقط اومدم از حضورتون تشکر کنم و بگم پایان٬نمیدونم این پایان چقدر طول می کشه٬شاید ۱ ماه شاید هم برای همیشه٬فقط تنها خواهشی که دارم ازتون اینه که تو نظرسنجی شماره بهترین شعر رو برام بزارید(چرندیات یک پرند٬۱ تا آخر)ممنون از همتون

 

دوست دار شما         امین داداش

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/01/28ساعت 15:39  توسط امین داداش | 
سلام

از استقبالتون از  www.amindadash2.blogfa.com ممنونم

 

 

آن افسانه چه شد؟

نشاید گفت که نیست(هیش،اگر آینده را بادی به گوش آیندگی برساند

بودن هم به قهر خواهد رفت)

پس آن را،ای فراتر از وهم و خیال

                                      بر آستان شایسته ترینان

                                                                   می نشانیم

تا در عین نبودن،باشد در دسترس همگان

بر سکوی آینده ای نامتناهی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/12/09ساعت 20:57  توسط امین داداش | 

سلام

دیگه انقدر خسته شدم که حال و حوصله هیچ چیز رو ندارم٬ چه برسه به این وبلاگ که در دستان انسان هایی بی خرد ملعبه ای شده.از این به بعد هم فقط شعر می نویسم.اگر هم بگید شعرهام بده٬اون رو هم دیــــگه نمی نویسم.

و کدامین شاعر از دانستن حقیقت خوشحال شد٬

که این من از ندانستنش حسرت بخورم.

حقیقت

الماسی است که به وفور

در میان ما دیده می شد

چه ارزان درٌی بود که

چو نایاب شد

افسانه شد

چو ارزان شد نایاب شد

ارزش ها٬حقیقت دارند-و چه ارزان حقایق-

من با جوهر نمی نویسم

چو آنانکه داستان مسیح را

همچون افسانه ای روایت می کنند

من با خون نمی نویسم

چو آن شهید شنیده شده٬ که امروز

به نام ارزش

حقایق را

مکاتب را

مذاهب را

چو خونی نجس

می شوید از اشک ما

چه آهسته گریستم

آنگاه که

افسانه حقیقت را نیز

چه سبک٬چه پوچ و چه اندک

فراموش کردیم

ما فراموش کردیم چو آنانکه

حتی گوشهای بلند خودشان هم

هیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــچگاه

فریاد تعفن آلودشان را

به اندکی تفکر دعوت نمی کرد

من٬من مغرور بی فطرت

نه

من٬من مغرور پست فطرت

سرزمینم را٬زمینم را

آنقدر دوست داشتم که

در میان دستان خواهش آلودم

به شدت فشردم

شدیدتر از خفگی و اگر روزی

صحبتی یا که کلامی گویم

بدانید ای آیندگان پوچ

یا دروغ است یا بی ادبی

آری٬این سخنان هجو آمیز

بی ادبانه تر از مطرح شدن

گفته شدن

شنیده شدن

و حتی بودن هستند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/11/19ساعت 15:7  توسط امین داداش | 
سلام

من از خیر این مشاعره گذشتم ٬ اصلا فکر نمی کردم بعضی ها انقدر بی ظرفیت باشند.

شهادت سردار کاظمی و دیگر دوستانش را هم ٬تسلیت می گویم.

 

شعر

 

 

پریشانم٬ سعی بی نتیجه هدف دار شدن

                    چون خنده ای اجباری مرا خسته کرده است

نه سپیدم نه سیاه٬عاشق هول و ولا

در خودم می گویم٬

                       دیگر حتی دقیقه ای صرف نیایش نخواهم کرد

ای مردم به اجبار می گویم٬

                      -باید- از زندگی لذت ببریم

 

اما نمی دانم کدامین را باور کنم.

سخنم٬گریه وجدان و یا بغض گلو

به کدامین آیه٬بی قافیهگی را تکمیل کنم؟

ای ترسو تر از شعله-که با دانایی می ترسی-

ای کوتاهتر از شمع٬

ای فراموش شده چون شمع٬

تو را می گویم٬کتاب محبت٬عشق٬

دوستی و تمامی واژگانی که تنها تو را شایسته است...

شمعی که با آن تو را می خواندم با باد منطق و استبداد خاموش شده

چه کلماتی! جمله هایم بوی تعفن به خود گرفته...

 

آیا من نیز چنینم؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/10/22ساعت 20:4  توسط امین داداش | 
سلام٬

اول٬از همه به خاطره شرکت در مشاعره از همه تشکر می کنم

دوم٬ می خواستم ازتون درخواست کنم که شعر نو تو مشاعره ننویسید

سوم٬می خواستم شعرهایی که می نویسید مودبانه باشه و مثل شعرهای

آقا مسیح نباشه

چهارم٬می خوام یک باره دیگه برای کسانی که مشاعره نمی دونن توضیح

میدم٬مشاعره یعنی اینکه مثلا من یک بیت شعر می گم که با د تموم٬

می شه نفر بعدی باید شعرش با د شروع بشه٬شما لطفا این قانون رو

رعایت بکنید من خودم شعرهای کسایی که اشتباه می کنن رو پاک می

کنم.

 

شعر

مردم همه خوشحالند/تنفس فردا مرا نیز به خنده وا میدارد/

 

مردم همه خوشحالند/گذشته تباه و آینده ای نا معلوم/

 

مردم همه خوشحالند/به دنبال نقطه ای نورانی در گذشته که آینده را ترسیم می کند/

 

اکنونی وجود دارد؟

 

مردم همه خوشحالند/مست اما نه...و من مست چه هشیارم!

 

بوی تند ویسکی که در بینی من پخش شدن را تجربه می کند به انتظار نعره ی آخر من است

 

                                       لیک

من زبانم را برای اندکی فهم به پیش هوس گرو گذاشته ام

 

مردم همه خوشحالند/تو نیز با خواندن این مستی

                           نه مست می شوی و نه خوشحال

 

بیا تا به نقطه پایانی اکنون برویم...

 

 

***راستی من ۱۵ دی به دنیا می آم***

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/10/13ساعت 15:18  توسط امین داداش | 
سلام٬تصمیم گرفتم یه مشاعره ترتیب بدم٬تو قسمت نظرات خودم اولین شعر رو می نویسم شما ادامه بدید

 

منگم ٬ بس که پای لنگم فتاده به جوی

زنگم ٬ پتک بیداد زمانه بر سر هوی

جنگم ٬ موجی که دگر افتاده به دور

ننگم ٬ بر جاده خشک باد

رنگم ٬ تک رنگ سیاه نسل فریاد

چنگم ٬ سکوت می نوازم(بس که شیون را از بر شده ام)

سنگم ٬ باشد که آزادی همراه دل باشد(همی باید)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/10/07ساعت 12:47  توسط امین داداش | 
در گذشت منوچهر نوذری را به همه شما تسلیت می گویم

روحش شاد

 

 

هر سال به یادت سجده ای خواهم کرد

(بر خاک نهان خانه جاوید حقیقت)

هر سال به یادت غزلی خواهم گفت

(در بهر وجود بی ظهورت ای نور)

*

*

هر ماه که دیدم رخ محبوب تو ماه

یادم آمد که تو نوری و این مه بازتاب

هر شب که به بالینم٬آهسته تو خندیدی

این خنده تو بس بود٬تا خانه به یاد آید

+ نوشته شده در  جمعه 1384/09/18ساعت 11:16  توسط امین داداش | 
اون کلاغ رفیق من بود

همدم و اسیر من بود

                        شاهد جداییام بود

همخون آواز من بود

                       شعرای ستار من بود

اما اون پر زد و رفت

                       آتیش به این دل زد و رفت

                  **************

پیش یه مترسکی٬ عروسکی

                                    حیا نکرد پیش کسی یا ناکسی

                 ***************

دیدم و آتیش گرفتم

راه مرگُ پیش گرفتم

                 ***************

لای ساقه های گندم

                          یه جسد با یه تبسم 

شعله زد به آسمونا

                        که شاید فردا همین جا

یه جون پاکی اینجا

                        نده اون تنها ییاشو

                        جا قناری به کلاغا

                           

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/07ساعت 20:59  توسط امین داداش | 
 

 

اومدم ستاره ها رو بشمرم٬      نقطه های بی صدا رو بشمرم

چشمک قناریا رو بشمرم٬         آدمای بی گناهُ بشمرم

لحظه های ناتمومُ بشمرم٬       عشقایی که شد حرومُ بشمرم

اما...

تک ستاره چشم بودی و رفتی٬ نقطه ای بی صدا بودی و رفتی

چشمت اون قناری بود که گذشت٬بی گناه تو جام گذاشتیُ برفتی

لحظه ای بودی و رفتی چه گذشت؟٬عشق من بودی و رفتی چه گذشت؟

+ نوشته شده در  جمعه 1384/08/20ساعت 22:20  توسط امین داداش | 
نم نم بارون٬   روی خاک لغزون

گریه مردم٬     حسرت یارم

غنچه خندون٬  پیر مرد محزون

خاطره سیاهُ٬   یه قاب خالی٬استکان چایی٬برا مهمونامون

روضه خونِ خندون٬    شمع بیابون٬شعر تو خیابون

شهر خیالی٬   یه جای خالی٬کنج دیواری

نفسای لرزون٬   یک تن بی جون!خودم و تو حیرون

بغض شکسته٬   بارون یه لحظه

خسته خسته٬   می باره٬دو باره

تند و شتابان٬   انتظار پایان٬در ره خوبان٬

 

تند و شتابان...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/08/12ساعت 17:26  توسط امین داداش | 
 

محتاج خیالم من٬یادم همه تنهایی

بیداد نهالم من٬میوه ای خیالاتی

هشدار زمانم من٬یارم تو و فردایی

تکرار شقایق ها٬بازم گل و این صحرا

لبخند گل تنها٬تضمین تو و فردا

 

اینم شعر شاد که می گفتید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/08/04ساعت 20:47  توسط امین داداش |